Thursday

واژه ها

واژه ها قدرت آغاز جنگ یا برقراری صلحُ دارن و می تونن ارتباطهارو نابود کنن یا برعکس.
احساس ما درمورد هرچیزی از طریق مفهومی که ما بهش میدیم شکل میگیره.واژه هایی که دونسته یا ندونسته انتخاب می کنیم تا یه موقعیتُ توصیف کنیم، بلافاصله میتونن احساسمونو تغییر بدند….

Tuesday

یک ساعت ویژه

مردی، دیروقت خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چه قدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : «این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟»
- فقط می خواهم بدانم . می گویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت :«می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای همچین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: «چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟»
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
- پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا !»
بعد دستش را زیر بالش خود برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرلند کنان گفت: «با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی ؟»
پسر کوچولو پاسخ داد: «برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم، تا فردا زودتر به خانه بیایی ؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»

اشکهای یک مادر

اشکهای یک مادر

کودک از مادرش پرسید:"چرا گریه می کنی؟"
مادر پاسخ داد:"چون مادرم."
کودک گفت:"نمی فهمم."
مادر او را در آغوش کشید و گفت:"هرگز نخواهی فهمید"
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همة مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسید:"خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟"
خداوند پاسخ داد:"پسرم!من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی راداشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشد.من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند.من به آنها نیرایی دادم که توان ادامه ادن راه را، حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری،بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم،حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بشیار بد رفتار کرده اند.
               و البته اشک را نیز به آنها دادم، برای زمانی که به آن به نیاز دارند."

Sunday

قدرت و صلابت یه مرد




قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه / قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه / قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست / ...


Saturday

فقر...


فقر همه جا سر ميكشد. ... فقر ، گرسنگي نيست. ... فقر ، عرياني هم نيست. ... فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست. ... طلا و غذا نيست. ... فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند. ... فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد. ... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند. ... فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند. ... فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند. ... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود. ... فقر ، همه جا سر ميكشد. ... فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست. . فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است 

قصه ی پری...


 45سال داشت و سال ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي کرد. کارش اين بود که نامه هاي رسيده را دسته بندي و بايگاني مي کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگي اش را کمتر مي کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي کرد. اين اتفاق بي اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح ها آقايي پري را مي رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي کردم پري روي زمين راه نمي رود. . . با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي رفت، سر ميز دوستانش مي ايستاد و اغلب اين جمله را مي شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو توروخدا، اصلاً. » چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي کرد. ساعت ها براي ما زود مي گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي کرد و انتظار مي کشيد. سر ساعت دو که مي شد آقا بهروز مي آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه. » و آقا بهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي نشست و به کسي نگاه نمي کرد. چشم مي دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف ناپذير مي گفت؛ «خوبي الان ميام. » مي رفت و کيفش را برمي داشت و با آقا بهروز از در مي زدند بيرون. اين حال و هواي عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پري را مي آورد مي رساند و عصرها او را مي برد ولي ديالوگ ها کمي عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را مي ديد بالاخره تکه يي بهش مي انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف هاي بي نمک که به تازه دامادها مي زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم هاي پري نگاه کنيم. حتي مي ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه. » اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه يي شيريني. ته چشم هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود. » قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت. ما فهميديم راست مي گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي کرديم

Friday

پروژه


یه استاد داشتیم برای پروژه ، حالا چی؟؟ نقشه کشی فرش! این پروژرو میدادیم فارغ التحصیل بودیم. بعد کلاس هم خوب قاطی بود.من میدیدم بعضی از بچه ها سر این کلاس یهو با حجاب میشنا هی تعجب میکردم ! بعد وسط ترم استاد اومد گفت شما حجابت خوب نیست! مفنعهتو درست کن!جدی نگرفتم حرفشوبعد نمره های کلاسیم همه بالای 17 بود پروژه آخرم هم  خوب بود استاد هم راضی بود.روزی که رفتم نمره امو بگیرم دیدم داده 16.75 ! رفتم پیشش گفتم استاد من که کارم خوب بود این چه نمره ای هست آخه؟؟ برگشت گفت شما 2 نمره حجاب نداشتی ! صفر گرفتی !!!

Thursday

آرام بخواب مثل یک کودک



وقتی چشمانت بسته است هیچکس دروغ هایت را نمیبیند ، پس آرام بخواب مثله یک کودک که آن لحظه مثله فرشته هایی ...

Wednesday

رگ غیرت


 رگ غیرتم باد نمی کند، تعصب بیهوده است وقتی دستت دسته غریبه ای را می طلبد ... 

Tuesday

اینگونه زندگی كنیم:



اینگونه زندگی كنیم:
شاد امّا دلسوز،
ساده امّا زیبا،
مصمم امّا بی خیال،
متواضع امّا سربلند،
مهربان امّا جدّی،
سبز امّا بی ریا،
عاشق امّا عاقل...