Thursday

تقدیم به همه زنانی كه حرفشان را ودردشان را هیچ وقت ،هیچ كس ، هیچ جا نشنید ونفهمید



بابا آب داد

بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

مامان، زوجه

مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون
مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت
مامان برگشت

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد

من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد

بابا “پرسپولیس” را دوست دارد

بابا “آنجلینا جولی” را دوست دارد

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، سرشار از پیکار

مامان، زندان، بیمار، تب دار

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد.

بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند

نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد

باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،

بایدخدا را شکر کنیم
روزی هزار بار

مساله حقوق زنان فقط مربوط به زنان نیست، مربوط به تمام زندگی ماست
زاده ی مهر

Tuesday

قیمت معجزه...


وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟! دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد



اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ... که خدای من اینجاست


اگر روزی دلم گرفت, یادم باشد که خدا با من است ... فرشته
ها برایم دعا می کنند
ستاره
ها شب را برایم روشن خواهند کرد ... یادم باشد که قاصدکی در راه است
بهار نزدیک است
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ... که خدای من اینجاست
همین نزدیکی
ها...
و من ، تنها نیستم !!!

Monday

من زنم


من زنم
بالهوس نیستم .چشم به چشم ناپاک نمی دوزم

جواب متلکهای گاه به گاه را هم نمی دهم

توی تاکسی طعم تحقیر شدن را چشیده ام دیگر به راحتی کنار مردی ایرانی نمی شینم

اما روسریم را جلو نمی کشم چون انتخاب من نیست

روسریم تا بتوانم عقب می دهم

تا بتوانم سعی می کنم زیبا باشم نه با رنگ با آنچه خداوند به من داده

گاهی رنگبازی می کنم تا بگویم من هم زیبایم ولی نه برای اینکه تو با چشم دنبالم کنی
چون دوست دارم در آینه ام زیبایی ام را ببینم

صدای فریادم را کسی نمی شنود

اشکهای گاه به گاهم باعث تحقیر من است نه اینکه هر حیوان جانداری توان گریستن را دارد

عملی پست است گریستن

تو می خواهی من نباشم جز در کنج عزلت و تنهاییم

تو می خواهی من را فقط در بستر ببینی

من این گونه نیستم !!!!!!!!
وقتی مسائل ریاضی را حل می کنم چقدر شادم

چقدر دلگیر میشم دختری در افغانستان به جرم سواد آموزی در اسید می سوزد

چقدر خنده دار ست مردمی که روزی زنانشان روبنده می زدند و زنی که روبنده از چهره

بر میداشت فاحشه بود

امروز من به جرم این که می خواهم گام بلند بردارم محکومم

به جرم اینکه دوست دارم سوار دوچرخه با باد بروم محکومم

در استادیوم فریاد بکشم محکومم

بدوم محکومم

بخندمم محکومم

امروز به جرم اینکه می خواهم خودم تصمیم بگیرم که چه بپوشم محکومم

چه کسی بهتر از من می داند که چه جایی نگاه بدی نشسته است

چه کسی بهتر از من می داند زمانی که یک هوس باز در کمین است این من نیستم که مقصرم

که اوست.اما صدمه ی اصلی را من می خورم نه او
چه کسی می داند مدیریت همه خانواده ها در دست زنان است

باز کتک خوردن برای زنان است

بی وفایی دیدن برای زنان است

هوو داشتن برای زنان است

در حسرت بچه ات دست دبگران مردن برای زنان است

اعدام شدن در 9 سالگی برای زنان است
تو چه می دانی و به چه حقی برای من محدوده تعیین می کنیکه اگر تو جنس برتر هستی بگو تا جواب بشنو

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


نيا باران زمين جاي قشنگي نيست، من از جنس زمينم خوب ميدانم که اينجا جمعه بازار است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد و کوچک نسيه ميدادند، در اينجا مردم قدر نشناسند شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند، زمان سرد است و بي احساس، طراوت دور چرا بيهوده ميايي نيا باران، زمين جاي قشنگي نيست

Sunday

یک فنجان قهوه


مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
 همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!


Friday

قدردانی





مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر
 ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد. شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

Thursday

واژه ها

واژه ها قدرت آغاز جنگ یا برقراری صلحُ دارن و می تونن ارتباطهارو نابود کنن یا برعکس.
احساس ما درمورد هرچیزی از طریق مفهومی که ما بهش میدیم شکل میگیره.واژه هایی که دونسته یا ندونسته انتخاب می کنیم تا یه موقعیتُ توصیف کنیم، بلافاصله میتونن احساسمونو تغییر بدند….

Tuesday

یک ساعت ویژه

مردی، دیروقت خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چه قدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : «این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟»
- فقط می خواهم بدانم . می گویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت :«می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای همچین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: «چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟»
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
- پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا !»
بعد دستش را زیر بالش خود برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرلند کنان گفت: «با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی ؟»
پسر کوچولو پاسخ داد: «برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم، تا فردا زودتر به خانه بیایی ؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»

اشکهای یک مادر

اشکهای یک مادر

کودک از مادرش پرسید:"چرا گریه می کنی؟"
مادر پاسخ داد:"چون مادرم."
کودک گفت:"نمی فهمم."
مادر او را در آغوش کشید و گفت:"هرگز نخواهی فهمید"
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همة مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسید:"خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟"
خداوند پاسخ داد:"پسرم!من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی راداشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشد.من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند.من به آنها نیرایی دادم که توان ادامه ادن راه را، حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری،بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم،حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بشیار بد رفتار کرده اند.
               و البته اشک را نیز به آنها دادم، برای زمانی که به آن به نیاز دارند."